أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
134
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
گرسنگى من ياد كنيد ، و بامداد « 1 » چون سر از بالين برداريد « 2 » و پيراهن درپوشيد « 3 » از برهنگى من ياد كنيد ، و [ چون ] در وقت « 4 » اندوه « 5 » و شادى بهم بنشينيد و سخنى گوييد ، از تنهايى من ياد كنيد . پس روبيل را آواز داد « 6 » كى اى برادر تو از دو گونه با من مناسبت دارى ، هم برادر منى « 7 » و هم پسرخالهء منى « 8 » ، زنهار تا با مادر نگويى كى يوسف را چه بوده است و زمانه از بدايع در حق او چه نموده است . پس يك يك را از برادران آواز مىداد و مىگفت زنهار پدر را « 9 » نگوييد كه با يوسف چه كرديم و او را در چه محنت افگنديم ، كى چون پدرم « 10 » معاملت « 11 » شما بداند « 12 » از كردار شما به حق « 13 » بنالد ، ملك تعالى شما را به نالهء او « 14 » بگيرد و عقوبت كند . اگر شما را برگ محنت منست ، مرا برگ عقوبت شما نيست . بيت مى دل ببرى « 15 » دل ندهى جان و جهان * بيداد بود فداى بيداد تو جان « 16 » اكنون « 17 » چكنم كى هرچ با من بكنى * ترسم كى كسى دگر كند با تو همان چون « 18 » برادران قصد خانه كردند ، يوسف در « 19 » قعر چاه دستها برداشت و دل بدرگاه بداشت « 20 » و گفت : ملكا اگر اين با من ديگرى « 21 » كردى ، به تو ناليدمى اكنون « 22 » كى تو مىكنى ، به كه نالم ؟ خطاب آمد كى اى يوسف چون بدانستى كى كار جز با من حوالت نيست ، [ 36 الف ] شاكر « 23 » باش و منال كه جاى ناله « 24 » نيست .
--> ( 1 ) - + پگاه ( 2 ) - + از برهنگى ( 3 ) - در تن كنيد ( 4 ) - بوقت ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - + و گفت ( 7 ) - برادرى ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - با مادر و پدرم ( 10 ) - + از كردار شما خبر يافته باشد و آنچه كرديد ( 11 ) - « از معاملت » ندارد ( 12 ) - + از دلتنگى آن با ملك تعالى ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - بدان ( 15 ) - در متن : دل مىبرى ( 16 ) - در متن : بيدادگران ( 17 ) - ليكن ( 18 ) - پس چون ( 19 ) - + آن ( 20 ) - در متن : برداشت ( 21 ) - كسى ديگر ( 22 ) - چون ( 23 ) - ساكن ( 24 ) - ناليدن